صفحه نخست
آرشيو من
تماس با من
نويسنده ارکیده
آرشيو وبلاگ
بهمن ٩٠
مهر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
مهر ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
مهر ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
آبان ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
لينک ها
ناگفته هاي من
بهانه ي من
حرفهاي قلب يک درنا
آزاد چون کهکشان
منبع موثق
ديروز امروز فردا
تک ستاره آسمان دل
زندگی يعنی توکل بر خدا
نون پنير مربا
امروز که محتاج توام جای تو خاليست
عشق آموخت مرا شکل دگر خنديدن
باورم کن
Game over
کيميا
حوض خونه علی کوچيکه
myside
وفادار دلشکسته
من ، تو ، باران
من دنيا نيمکت
شاپرک عشق
زندگی من
به هيچ عنوان
وبلاگ فارسي
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ 
خروجي وبلاگ
border="0">
دلم برای اینجا و همه خاطراتش تنگ شده... شاید بخوام از نو شروع کنم
شاید...
پيام هاي ديگران () | ۱۳٩٠/۱۱/۳ - ارکیده |لينک به نوشته

خدا از هرچه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم نه کس با من
بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟
نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از دوزخ نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا را می شناسم من
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸۸/٧/٢۳ - ارکیده |لينک به نوشته

یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو به طرف پلنگ نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتماً یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقاً منظور منم همین بود!
نتیجهء اخلاقی:
هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجهء کار خودته ادعا نداشته نباش
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸۸/٢/۸ - ارکیده |لينک به نوشته


اولین کسی که عشقش می شی دلتو می شکونه و میره
دومین کسی رو که می یای دوست داشته باشی و از تجربیات قبلی ات هم استفاده کنی دلتو بدتر می شکونه و می زاره میره

بعدش دیگه هیچ چیز برات مهم نیست و از این به بعد می شی اون ادمی که هیچ وقت نبودی.
دیگه دوست دارم برات رنگی نداره و اگه یه ادم خوب باهات دوست بشه تو دلشو می شکونی تا انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه...
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/۱٢/۱٦ - ارکیده |لينک به نوشته

شب کریسمس خونه ی همسایه ی کره ایمون دعوت بودیم.
نوروز ما اونا رو دعوت کردیم و الان هم اونا مارو!
خیلی باحال بود. من قبلآ مهمونی کریسمس رفته بودم ولی اینطوری خانوادگی...
ولی خر تو خری بود ها!!!!!!!!!!! یه عالمه کره ای اونجا ریخته بود و با یکی باید فارس حرف می زدی با یکی اینگلیسی و با یکی دیگه باید یه مترجم اون وسط قرار می گرفت و ...
اولش که آقای لی کلی پز داد که ما زود شام می خوریم و مثل شما ایرانی ها نمی ذاریم آخر شب و از روغن و این حرفا استفاده نمی کنیم و ....
منم بهش گفتم ما اصلآ شامی نمی خوریم
سر میز هم قیافه ما ها واقعآ دیدنی بود آخه معمولآ اگه جایی شام دعوت باشیم از ناهار خبری نیست( مامان من به شدت مرافقب وضع غذای ماست
)
اونوقت یه میز رنگی رو با دوازده سیزده مدل غذا تصور کنید که هیچ کدومش هم قابل خوردن نباشه!!!!!!! سوپ کدو حلوایی و لوبیا و شکر اضافی- گوشت کوسه به همراه کلم- پیاز و هویج و کرفس نیمه خام غلطانده شده در ارد ذرت ( البته این خوشگل و به نسبت خوشمزه بود)- رشته پخته شده با اسفناج . قارچ و کلم بروکلی- خورشت کاری شیرین!!!!!!!-... بازم بگم؟
تمام اینا رو تصور کنید که یه چیزی حدود ٢ ساعت که کشیده شده روی میز بود و الان یخ زده بود!!!!!!!!!
ولی کلآ خیلی خوش گذشت. اونجا تفاوت فرهنگ اونا رو با خودمون دیدم:
تنها کسی که تو اون جمع لباس لختی پوشیده بود خانم همسایه مابود که دخترش تو ایتالیا و پسرش تو فرانسه زندگی می کنند.
تازه تو اون جمع غر می زد که چرا مشروب نیست؟
آقای صاحبخونه هم گفت ما عادت نداریم شب کریسمس مشروب بخوریم اگر هم داشتیم مطمئن باشید به احترام شما امشب پرهیز می کردیم!!!!!!!!!
خیلی فضای قشنگ و صمیمانه ای بود. اولین باری بود که می رقصیدم و مطمئن بودم که نگاه هیزی اون وسط وجود نداره که چشمش از کاسه در بیاد.
حتی پسرای جوون جمع هم موقع عکس دسته جمعی گرفتن فاصله ی خودشون رو حفظ می کردند. فقط تصور کردم این لحظه رو با مهمونیای دیگه که همه به بهانه ی عکس روی هم می پرند.
یا رقص یه خانم ۴٠ ساله رو که تو فکر نمی کردی داره جلف بازی در می یاره فقط می دیدی که شاده.
حتی موقع دعا خوندن حواسشون بود اسم خدا رو فارسی تلفظ کنند
آخر سر هم که یه سرود دسته جمعی برای خداحافظی با ما خوندند و خیر و برکت رو برامون پرتاب کردند.
خیلی خیلی قشنگ و فراموش نشدنی بود.
ولی دلم برای اصالت خودمون خیلی تنگ شد...
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/۱٠/۱٥ - ارکیده |لينک به نوشته

